۲۴ تیر ۱۳۸۴

برای گنجی دعا کنيد

برادرم شفای باغچه را در انهدام باغچه می داند فروغ

نامه اکبر گنجی را خواندم . فکر می کنم بايد بنويسم آخرين نامه گنجی را خواندم . کاش می توانستم کاری کنم. نمی توانم. گنجی از خيلی مرزها گذشته که من حتی کر نمی کنم بتئانم به آن فکر کنم
ترسو بودن هم مصيبتی ست.من دليل خيلی چيزها را نمی فهمم . اين که آدم بتواند اين طور دل به دريا بزند. يک نفر بايد بالاخره باشد که بتواند کاری برای گنجی بکند . يعنی خدا هم کاری از دستش بر نمی آيد ؟ بايد دعا کنيم تا صدای ما را بشنود . اگر اين طور است برخلاف ميل باطنی ام زانو می زنم و عاجزانه درخواست می کنم پهلوان اکبر ملقب به گنجی را برای ما نگه دار . آمين

۳ نظر:

ناشناس گفت...

اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم!!

عروسک سنگ صبور گفت...

Amin...
اما برادر اینجا همه فقط اهل شعارند...
فراموش نکنیم که ایرانی ها بد بوقلمون صفتند...

ناشناس گفت...

نه شهرام. نگو آخرین نامه. زنده می مونه. آزاد میشه. امیدوارم...