۶ مهر ۱۳۸۴


کمی از آرامش ترسيده ام
يعنی هميشه اين طور می شود
که يک خواب راحت از پلک های من
سـُر می خورد
تا نازبالش تا بالش تا زير سرم
بلند شده است
و ديگر هوای پيش از باد
هوای ريتا
می پيچد توی جمجمه ام
که بوی اسکاد می دهد
اسکاچ
و اس ... کاج های بلند اين خانه هنوز
برای همه ی برگ باران های اين حدود
ماغ می کشد
چهار راه استانبول
غرب را
به سمت و سوی يک انفجار کهنه اما پاک
تحريک می کند

هیچ نظری موجود نیست: